ولی چند شب پیش دوباره سیل اومده بود.....
بیدارش کردم و بهش می گم: چرا جاتو کثیف کردی؟ مگه قرار نبود هر وقت جیش داشتی بیدارم کنی؟
یه نگاه به شلوار خیسش انداخت، یه نگاه به صورت من، احساس کردم داره دنبال جمله ایی می گرده که کارشو توجیه کنه،فکر کرد، تصمیمشو گرفت، قیافه حق به جانبی گرفت و با لحن مصممی که هیچ تردیدی توش نبود گفت:
اون آدم بده بود تو سفید برقی (سفید برفی)، اومد تو جام جیش کرد و در رفت، مامان دعواش کن....
چی میتونستم بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
با خمیر بازی برام کباب درست میکنه و مجبورم می کنه بخورم....
چند وقتیه که جاهامونو عوض کرده: اون شده مامان و من دختر گلش....
همه رو به خط می کنه و میگه اینجا کلاسه و من خاله زهرا ( اسم مربی مهد ).....
دخترک میره مهد....
سه ماهی میشه....اصلا سرود نمیخوند....مربیش هر هفته توی دفتر یادداشتش مینویسه که چه سرودهایی رو تمرین کردن....ازشون خواستم که متن سرودها رو به منم بدن تا تو خونه باهاش تمرین کنم....سی دی سرودها رو بهم دادن....تا سوار ماشین شدم سی دی رو باز کردم....
شاخ درآورده بودم....
بزمجه همه شونو حفظ بود.....
الان هم فقط وقتی میره توالت سرود می خونه.....از صدای خودش خوشش میاد....
تو مهد باهاش فارسی حرف می زنن.....منم خواستم باهاش فارسی حرف بزنم که زودتر یاد بگیره....بهش گفتم: دخترم لباستو بپوش بریم بیرون....
با تعجب چند لحظه بهم خیره شد و بعد گفت: مامان، من پینارم....
اونقدر که خودش لیوانشو میذاره روی میز....
اونقدر که خودش چراغ دستشویی رو روشن می کنه...
اونقدر که خودش در کمدشو باز میکنه....
اونقدر که دلش قد میده به دل من....
عسلکم....
روزی رو می بینم که قدت تا خدا می رسه....
میاد کنارم می شینه و میگه: سیما خانوم؟
میگم: بله پینار خانوم؟
میگه: کجایی؟
خنده ام می گیره و میگم: تو کوچه....
دیروز با دائیش نشسته داره فوتبال تماشا می کنه....یاد گرفته شعار می ده: دوددورودود تیراختور...
پینارکم این روزها به سختی مریض بود....
چهارشنبه از ظهر تقریبا چیزی نمی خورد، شب براش ماهی درس کردم که خیلی دوس داره، دهنش که می ذاشتم می گفت تیغ داره، ولی من کاملا تمیزش می کردم و اصلا تیغ نداشت...
صبح پنجشنبه که از خواب بیدار شدم، دیدم روی زبونش کاملا پوشیده شده از زخمهای سفید مثل آفت....بردمش دکتر، طبق معمول تنهایی، گفت آفت یه عفونت قارچیه ولی این زخمها ویروسی هستن....دارو داد که بزنم روی زخماش....دو روز لب به هیچ چی نزد....منم از غذا افتاده بودم...حسابی باربی شده.....نا نداشت از جاش جم بخوره....شبها که از خواب بیدار میشد و شیشه شیرشو می خواست....میدادم دستش ....تا می برد سمت دهنش و میدید که نمیتونه شیشه رو بذاره دهنش....گریه می کرد و شیشه شو بغل می کرد و می خوابید....
عزیزکم این روزها بهتره و دوباره می تونه غذا بخوره....و یه توفیق اجباری هم داشتیم... دیگه شیشه نمی خوره...
عروسکهاشو نشون میده میگه : خسته شدم از بس زیرشونو کثیف می کنن"
بعد جلوی نگاه بهت زده من همه پوشکهای تمیز رو بر میداره می بره میندازه تو سطل پوشکهای کثیف خودش....
نصف شب می بینم داره گریه می کنه....بدو بدو خودمو می رسونم سر تختش بعد از قربون صدقه رفتن ازش می پرسم :" عزیزم چی برات بیارم؟" اگه تو حالت عادی باشه جواب میده :"شیر"....ولی چون این مدت، یعنی عید، خیلی شکلات خورده، جواب میده: " مامان شکلات میخوام...." و بعد چنان گریه ایی سر می ده که انگار تا حالا فقط شکلات رو پشت ویترین مغازه ها دیده و اصلا نمیدونه شکلات رو چه جوری می خورن....
هر طور که میتونی از حقت دفاع کن، حتی اگه مجبور باشی بهای زیادی بپردازی....
پ.ن: همه تن فروشها فاحشه نیستن. به یاد داشته باش...
دوست دارم عزیزکم..